سلام به همه(:
خوبین؟ خوشین؟ هستین البته نه؟
خب بریم سراغ اصل مطلب![]()
اقا ما بیکار بودیم یادیاز خاطرات کردیم که البته اونقدر کهنه نشدن که خاطره باشن=_=
خخخخ
خب بسه بزارین تعریف کنم![]()
می دونید رسم کاس ما چیه؟ ( البته فقط کلاس ما نیس =_= )
چن نفر تو کلاس که به اصطلاح « زرنگا ، مثبتا ، پاچه خوارا و ...» نام دارند
، تکالیف رو مو به مو انجام میدن . (البته تعدادشون از سه چهار نفر تجاوز نمی کنه
)
بعد همین وارد کلاس می شن دفتر و کتاباشون توسط سیاه لشکر ربوده میشه .
یه کتاب رو میزارن وسط و بقیه شروع می کنن از روش بنویسن![]()
این تو کلاس ما یه رسمه ...خخخ .
خب حالا بریم سراغ ماجرای اصلی ...
همان طور که همه تان از استعداد های بی نهایت بنده باخبرید
، واسه مسابقه ی سرود انتخاب شدم.
و بعد یه عالم تمرین ، یه که زگ دوم تازه شروع شده بود( 4 تا زنگ 90 دقیقه ای داریم) معلم وارد شد و گفت:« بچه های سرود برن پایین ( 2 طبقه روی هم کف و یه طبقه زیر همکف داریم) ما کلاسمون طبقه اخره
( پامون میشکنه به خدا
)
خلاصه که شاد شدیم چون معلم می خواص امتحان بگیره![]()
فک کردیم قراره تمرین کنیم اما همین رسیدیم به نماز خونه( محل تمرینمون که در طبقه ی زیر همکفه)
گفتن حاضر شین بریم مسابقه![]()
![]()
چی شد؟ نانیییییی؟!![]()
![]()
![]()
چرا کسی خبر نداااااااااااده بووووووووود؟؟؟؟؟![]()
جواب مسئول مدرسه : به ما هم همین الان خبر دادن که مسابقه شروع شده![]()
![]()
...
اصا مگه میشه؟ مگه داریم؟!![]()
ما هم حاضر شدیم رفتیم خلاصه...
یه یازده یا دوازده نفر بودیم و تو دو تا ماشین تاپوندمون![]()
بچه ها دو ردیف رو هم نشسته بودن
خخخخ..
ما رفتیم و خلاصه یک عالم معطل شدیم تا بقیه ی مدارس بیان و بخونن..
جمله های ما بعد تموم شدن اهنگ :« خب اینم چیزی نبود!
ما از اینا بهتریم
تا الان نفر اولیم
بچه ها چمدون هارو ببندید واسه استانی
شایدم جهانی
»
یه دفه یه گروه اومد که ما دهانمان دو متر باز شد( فرا تر از قدمون) ![]()
![]()
اینا گروه موسیقی متوسطه ان یا گروه کر کشور؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
اقا قبول نیس اینا شرکت کنن ! ای جان اکو رو !@_@
واستین ! یکی حواسشو ن رو پرت کنه !![]()
لطفا خراب کنین!!!!![]()
اهنگشون تموم شد .... بدون نقص![]()
بچه ها چمدوناتون رو ببوسید بزارید زیر تختاتون ایشالا سال بعدی![]()
خب شاید دوم شدیم(: اونا مربی مخصوص داشتن واسه ما معلم دینی عربیمون بود ( باورش سخته نه؟)![]()
![]()
چن تا گروه دیگه ام اومدن ....
خب... شاید سوم شدیم![]()
کمی بعد ...
![]()
![]()
![]()
نوبت ما فرا رسید....
خوب بود حالا می تونیم یکم امیدوار باشیم نه؟![]()
![]()
بعدشم که بعضیا مون سرویس داشتیم و زنگ مدرسمون اون موقع خورده بود، با ماشین معلم عربیمون
رفتیم تا منتظر تاکسی نمونیم![]()
دوباره دو ردیف رو هم نشستیم(:
وسط رانندگی...
این معلم عربیه؟؟؟؟؟؟
اهنگو برم!!@_@
اون به کنار چرا انقد سبقت می گیره؟؟؟![]()
وااااستاااااا! چون یه ماشین جلومون بود، فرمون رو چرخوند و از سمتی که ماشینا به سمتش میومدن رفت![]()
خانوم یادمون باشه اینا رو به عنوان اتو نگه داریم![]()
![]()
بعدم رسیدیم مدرسه و رفتیم خونه(:
روزی که ما نبودیم سه زنگ با سه معلم رو از دست دادیم![]()
وارد کلاس شدم و دیدم همه دارن مشق می نویسن![]()
مگه اینااا هم بووود؟!!![]()
![]()
عین چی نشستم به نوشتن.
حالا جالبیش اینجا بود که اونایی که بودن اون موقع بودن ( وقتی ما مسابقه بودیم) داشتن از رو من می نوشتن کلا![]()
خب این ینی چی؟
معلم اومد و گفت مشقا بالا!
بعضی از کسایی که تو گروه سرود بودن گفتن: خانوم ما نبودیم
نمی دونستیم![]()
معلمون گفت: چطور اینا نوشتن؟ ( من و برخی از اعضاع گروه سرود)![]()
دوستم گفت: خب خانوم اون همین امروز صبح نوشته!
( ای دوست خیانت کار!
)
معلمون: افرین بهش که نوشته!
( دمت گرم خانوم خوب جوابشو دااادی!!
)
خلاصه که کلی خوشحال شددم تو اون روز کلی اتفاقای دیگه هم افتاد مثلا این که پیچ میز خورده شدمون فرو شد تو دستم
( قضیه ی میزه خودش یه داستان دیگه اس
)
فعلا بای زیاد حرفیدم![]()


































































♡خوش آمدید♡